داستانکی بی نام

پشت چراغ قرمز می رسم و بی اختیار ترمز.پسرک با دسته های گل رز به شیشه ام می کوبد "یک دسته بخر".<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فکر می کنم برای کی بخرم؟تا من فکر کنم و تصمیم بگیرم چراغ سبز شده و پسرک بین ماشین ها گم.

حس خوبی پیدا نکردم از کند عمل کردنم وقتی که خیابان را مستقیم به سمت میدان جلو می رم دایم حس می کنم همه چیز از من در حال دور شدن است همه چیز در حال فرار است.ماشین ها بدون هیچ نظمی در حال حرکتند یکباره همه چیز از دست می رود انگار که من نباشم یک ماشین با سرعت عجیبی به سمت من می آید و بعد همه چیز تیره شد.

من در خمره بودم و آسمانی بالای سرم بود به رنگ نیلی به رنگ کویر لب هایم خشک شده بود مثل دل کویر ترک خورده بود مثل دل آسمان بغض کرده بود.

در خمره جابجا شده نگاهم در پیرامونم مبهوت به جستجو بود من در میان خمره ای که آسمان کویر داشت و زمینی شوره زار و حیرت زده که کوزه ای در نزدیکی من بود نزدیکی دور ،دوری نزدیک..به خودم تکانی دادم از جا بلند شدم انگار کنی که دیواره های خمره نیز با من قد کشید بلند شد با من تا کوزه آمد و کوزه در چشمان من گم شد.گنگ شده بودم پیرامونم را نمی فهمیدم انگار همه چیز خواب بود خیال بود سراب بود.برگشتم تا همان جا که بودم بنشینم اما زمینی برای نشستنم نبود به پاهایم خیره شدم پس من قدم کجا می گذارم کجا راه می روم ؟؟دستانم را بر روی صورتم می کشیدم تا اطمینان پیدا کنم که زنده ام که بیدارم که نفس می کشم ...

دستانم اما انگار هوا را لمس کرده باشد

نشستم روی زمینی که نبود فریاد زدم و التماس کردم "خدا را خدا را می دانم جز آنچه تو خواهی نخواهد شد مرا از سرگردانی برهان در زمینت پیاده ای بودم در آرزوی تو فریادت می زدم و نمی خواندی ام

خدایا خدایا از تو آمرزش خواستم از تو دیدارت را اما نه در حیرت و عجز در سرگردانی و اشک..

اما اگر تو چنینم بخواهی این چنین در حسرت و آرزو ، آغوشم را برای همه آنچه از تو می رسد باز خواهم کرد

انگار خمره بی آب وجودم لایق نیستی است"

زجه می زدم و فریاد می کشیدم انگار صدایی مرا به خود بخواند صدایی مرا به نام بخواند

سرم را از روی زانوانم بلند کردم موج های کوبنده دریا بر ساحل سپیدی می خورد چشم نواز ، ابرها در آسمان خاکستری و آبی و نور خورشید از لابلای آنها بر دریا می تابید دور تر از ساحل خمره ای بود دو نیم شده شکسته...

پسرکی با لباس سپید و چندین دسته گل سرخ به سمت من می آمد من همچنان گنگ و خواب آلوده

نمی دانستم حالا که لبخند می زنم روی صورتم لبی برای خنده هست یا نه ؟!

از جا بلند شدم به طرف دریا رفتم انگشتان پایم ساحل و آب را حس کرد دستانم را در آب فرو بردم مشتم را از آب پر کردم به سمت صورتم که آوردم در میان دستانم چشمانم را دیدم که به صورتم زل زده بود و پسرکی با گلهای سرخ در دست به سمتم می آمد از وحشت فریاد کشیدم و شروع به دویدن کردم

نفسم به شماره افتاده بود ایستادم اما انگار کسی در مقابلم ایستاده باشد پسرک را دیدم که تمام گلهایش را به سوی من گرفت و صورتش پشت گلها گم شد

دستانم را به سمتش بردم تا گلها را بگیرم

می شنیدم که می گفتند تمام کرده یکی بلندش کنه بیمارستان نزدیکه.....

 

آبان 84 زنی به سیاوش

پی نوشت :اين داستانک را می توانيد در اين آدرس نيز بخوانيد...http://www.gilmakh.com/linkpage/nciavash.html

/ 1 نظر / 6 بازدید
گلی

دوستم بالاخره یافتمت قشنگ بود