زني به نام سياوش

یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦

----بی نام----

 چشم هايم

مي سوزد

          نمي بارم تو را

زنی به نام سیاوش فروردین۸۶

ensieh
 
چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

این جا

این جا / یادگار بماند / برای تو / آن قدر/ دوری/ می خوانمت با نخستین جمله ی داستانم

این جا / بماند / برای تو نزدیک / وقتی نبودنم عادت نیست

این جا/ بمان / برای دیدن ابرهای سوزان

این جا /بمان

این جا

  زنی به نام سیاوش

 

ensieh
 
سه‌شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٥

از مجموعه «برای محبت خدا»

تو تشنه بودی

همان هنگام

به وقت آویختن دوست داشتنم

بر تنهاترین تیر چراغ برق کوچه

کوبه ای ندارد دل آویخته

در برهوت دلم

جای چاههایی است بدون آب

دلو دلت را نیانداز

تنها فریاد از تنهایی سر ده

تنها

30مهر84 زنی به نام سیاوش

 

ensieh
 
دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥

فاصله

 کلمه ای است

میان من و تو

فاصله

 

پلک می زنی

 

دیدار به سرزمین موعود

 

زنی به نام سیاوش -مهر ۸۵

 

ensieh
 
شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

داستان سران!!

 

تب که می کنم کلاهم را از سر م بر نمی دارم سرم را از روی بدنم جدا می کنم .می گذارمش داخل لگن قرمزی با آب سرد سرد.

می روم و از یخچال چند تا جا یخی در می آورم و خالی می کنم توی لگن، سرم باید خنک شود تا گر دلم بخوابد.

وقتی سرم دایم تکان می خورد داخل لگن، من هم با سنسور هایی که داخل انگشتانم دارم دنبال شماره تلفن دکتر میم می گردم تا تماسی بگیرم از تب سرم با او صحبت کنم چند زنگ و بعد صدای پیغام گیر و اخطار که اگر پیام نگذارید دکتر می تواند سنسور شما را در صورت نیاز به شارژ ،شارژ نکند ...من درون سینه ام می شمارم و بعد شروع می کنم به حرف زدن از روزی که خورشید با زاویه معین ایکس از ناحیه جغرافیایی ایگرگ خانه ام غروب کرد من پشت پنجره بودم و خانم پ از پیاده رو مقابل خانه ام عبور کرد دستم لرزید اول فکر کردم گرسنه ام اما بعد که دو لیوان شیر و شکلات خوردم دیدم نه انگار هنوز دلم هم می لرزد رفتم و مقابل آیینه ایستادم دیدم رنگ چشمهایم قرمز شده گفتم شاید برنامه ام را ریموت فعال کرده اید این نهایت استیصال من بود انگار در دلم آشوبی به پا شده باشد  کم کم فکر کردم البته از قسمت جانبی فکرم استفاده نکردم چون دو روزی بود که شارژ آن تمام شده بود و من به علت عدم پرداخت به موقع حسابهایم می دانستم که دکتر گاف مرا شارژ نمی کند .چرا اینهمه کلمه بکار بردم ؟یادم نمی آید ..خلاصه دکتر جان من از آن روز تب کرده ام  خداحافظ

دست به سرم می زنم احتیاج دارم که رنگها را ببینم چه گرم چه سرد برش می دارم و روی گردنم می گذارم کمی خنک تر شده است به نظرم این آشپزخانه شش متری سپید ،فراخ تر شده است و رنگهای آبی چیدمانم به چشم تر می آید دلم هوای مست و کرخت پایان زمستان ابتدای بهار را کرده پنجره را باز می کنم منظره چشمگیری است تا بخواهی درخت تا بخواهی آدمهای پیاده و سواره تا بخواهی سر که شارژ است و براه و ناگهان خانم پ ، من که باز انگار در دلم بند رخت می بندند و باز می کنند و لباس های به باد سپرده را خشک و نیمه خشک جمع می کنند.فکر کنم من دچار آن بیماری شده ام پر از طعم لکه های سرخ و پر از سوزش روی صورت کاش شکوفه آلبالو روی صورت دلم سبز می شد تا وقتی این بار خانم پ را دیدم برایش از باغچه دلم آلبالو بچینم.....

 

زنی به نام سياوش

بهمن۸۴

پ.ن: ادامه اين داستان را در بخش های مختلف در وبلاگ خواهم گذاشت

ensieh
 
شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

حرير

زير درياچه يخ زده چشمانت

               پيکره ای در حرير پيچيده

         غرق است

             به چه نام می خوانی اش ؟

            که او می گريد!

             و تو همچنان از جام بلورين فربه تر می شوی؟

زنی به نام سياوش ۵ فروردين۸۵

ensieh
 
یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

ابر های خیال

 

کوچ می کنیم

بسان چکاوک ها

بازمی گردیم

با بهار

روی همان سیم ها

بر بام همان خانه ها

در هوای همان کوچه ها

اما

در ابر های خیال

 

28 اسفند 84

زنی به نام سیاوش

پ.ن:خوشحالم که گنجی عاقبت آزاد شد اين اولين خبر خوش سال جديد....الهی الباقی را نيز برای همه آنچه مصلحت کن که خيرمان است.

ensieh
 
چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

پیام سرمنشی ملل متحد به مناسبت روز جهانی زنان

 

امسال، که مصادف است با بازبینی خط مشی کنفرانس پکن، مرحله مهمی از نهضت تساوی جنسیت (زن و مرد) و پیشرفت زنان به حساب میاید. در سال 1995 زنان در پکن گردهم آمده و به نمایندگی از بشریت قدم بزرگی را به جلو گذاشتند. در نتیجه، جهان برای اولین بار به طور روشن فهمید که تساوی جنسیت برای انکشاف  هر ملت و تحکیم صلح نقش مهمی دارد. ده سال بعد از آن روز، اکنون زنان نه تنها از حقوق خود بیش از پیش آگاه اند بلکه توانایی شان جهت اعمال آن حقوق نیز افزایش یافته است.

در طی این دهه، ما شاهد پیشرفتهای ملموس در بسیاری عرصه ها بوده ایم. طول عمر و میزان مرگ و میر بهبود یافته، تعداد دختران در مکاتب افزایش یافته و زنان بیشتری دارایی درآمدی می باشند که قبلاً از آن بی بهره بودند. در عین حال، چالش های تازه ای نیز بروز کرده است. قاچاق و ترافیک زنان و اطفال، که یک عمل نفرت انگیز می باشد، پدیده عام شده است، زنان در درگیری های مسلحانه مورد هدف قرار می گیرند و شیوع بیماری ایچ آی وی (ایدز) بین زنان، بویژه زنان جوان، رشد وحشتناک داشته است.

اما وقتیکه ما به یک دهه گذشته نظر میافگنیم، یک چیز از همه برجسته تر می باشد: اینکه ما آموخته ایم که چالش های پیش روی زنان مشکلاتی نیستند که راه حل نداشته باشند. ما آموخته ایم که چی مفید و چی بی فایده است. اگر ما برآنیم که این میراث تاریخی را، که باعث محرومیت زنان در اکثر جوامع می باشد، تغییر دهیم، بایستی آموخته های خود را در سطح بزرگتر عملی سازیم. ما باید در بسیاری عرصه ها تدابیر مشخص و هدفمند اتخاذ کنیم.

امسال که سران کشورهای جهان خود را جهت اشتراک در گردهمایی سران در ملل متحد در ماه سپتامبر برای بازبینی پیشرفت در تطبیق اعلامیه هزاره، که به عنوان پلانی جهت ایجاد یک دنیای بهتر در قرن 21 در سال 2000 توسط تمام کشور های جهان به تصویب رسید، آماده می کنند فرصت گرانبهای برای اتخاذ این تدابیر می باشد. به عنوان بخش از آن روند، می خواهم به جامعه جهانی تاکید کنم که پیشرفت تساوی جنسیت تنها مسوولیت زنان نبوده، بلکه وظیفه همگی ما می باشد.

از روزی که بنیان گذاران ملل متحد در صفحه اول منشور آن حقوق زن و مرد را مساوی دانستند، شصت سال می گذرد. از آن وقت تاحال، مطالعات بی شمار برای ما به اثبات رسانده است که برای دستیابی به انکشاف و پیشرفت هیچ وسیله مؤثر تر از تقویه زنان نمی باشد. هیچ پالیسی دیگر احتمالاً نخواهد توانست بازدهی اقتصادی را افزایش و مرگ و میر اطفال و مادران را کاهش بخشد. هیچ پالیسی دیگر وضع تغذیه و صحت، به شمول جلوگیری از ایچ آی وی (ایدز)، را مطمئناً بهبود نمی بخشد. برای افزایش فرصت های آموزشی نسل بعد، هیچ پالیسی دیگر تا این اندازه قدرتمند نیست. و بگذارید با جسارت بگویم که برای جلوگیری از درگیری و بازسازی بعد از جنگ، هیچ پالیسی دیگر دارایی اهمیت بیشتر از این نمی باشد.

سود های سرمایه گذاری در بخش زنان هر چی می خواهد باشد، اما مهمترین واقعیت این است که خود زنان حق زندگی آبرومندانه و رهایی از قید نیاز و هراس را دارند. بیایید در این روز جهانی زنان تعهد خود را برای تحقق آن تجدید نماییم.

8 مارچ 2005

ensieh
 
دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

داستانکی بی نام

پشت چراغ قرمز می رسم و بی اختیار ترمز.پسرک با دسته های گل رز به شیشه ام می کوبد "یک دسته بخر".

فکر می کنم برای کی بخرم؟تا من فکر کنم و تصمیم بگیرم چراغ سبز شده و پسرک بین ماشین ها گم.

حس خوبی پیدا نکردم از کند عمل کردنم وقتی که خیابان را مستقیم به سمت میدان جلو می رم دایم حس می کنم همه چیز از من در حال دور شدن است همه چیز در حال فرار است.ماشین ها بدون هیچ نظمی در حال حرکتند یکباره همه چیز از دست می رود انگار که من نباشم یک ماشین با سرعت عجیبی به سمت من می آید و بعد همه چیز تیره شد.

من در خمره بودم و آسمانی بالای سرم بود به رنگ نیلی به رنگ کویر لب هایم خشک شده بود مثل دل کویر ترک خورده بود مثل دل آسمان بغض کرده بود.

در خمره جابجا شده نگاهم در پیرامونم مبهوت به جستجو بود من در میان خمره ای که آسمان کویر داشت و زمینی شوره زار و حیرت زده که کوزه ای در نزدیکی من بود نزدیکی دور ،دوری نزدیک..به خودم تکانی دادم از جا بلند شدم انگار کنی که دیواره های خمره نیز با من قد کشید بلند شد با من تا کوزه آمد و کوزه در چشمان من گم شد.گنگ شده بودم پیرامونم را نمی فهمیدم انگار همه چیز خواب بود خیال بود سراب بود.برگشتم تا همان جا که بودم بنشینم اما زمینی برای نشستنم نبود به پاهایم خیره شدم پس من قدم کجا می گذارم کجا راه می روم ؟؟دستانم را بر روی صورتم می کشیدم تا اطمینان پیدا کنم که زنده ام که بیدارم که نفس می کشم ...

دستانم اما انگار هوا را لمس کرده باشد

نشستم روی زمینی که نبود فریاد زدم و التماس کردم "خدا را خدا را می دانم جز آنچه تو خواهی نخواهد شد مرا از سرگردانی برهان در زمینت پیاده ای بودم در آرزوی تو فریادت می زدم و نمی خواندی ام

خدایا خدایا از تو آمرزش خواستم از تو دیدارت را اما نه در حیرت و عجز در سرگردانی و اشک..

اما اگر تو چنینم بخواهی این چنین در حسرت و آرزو ، آغوشم را برای همه آنچه از تو می رسد باز خواهم کرد

انگار خمره بی آب وجودم لایق نیستی است"

زجه می زدم و فریاد می کشیدم انگار صدایی مرا به خود بخواند صدایی مرا به نام بخواند

سرم را از روی زانوانم بلند کردم موج های کوبنده دریا بر ساحل سپیدی می خورد چشم نواز ، ابرها در آسمان خاکستری و آبی و نور خورشید از لابلای آنها بر دریا می تابید دور تر از ساحل خمره ای بود دو نیم شده شکسته...

پسرکی با لباس سپید و چندین دسته گل سرخ به سمت من می آمد من همچنان گنگ و خواب آلوده

نمی دانستم حالا که لبخند می زنم روی صورتم لبی برای خنده هست یا نه ؟!

از جا بلند شدم به طرف دریا رفتم انگشتان پایم ساحل و آب را حس کرد دستانم را در آب فرو بردم مشتم را از آب پر کردم به سمت صورتم که آوردم در میان دستانم چشمانم را دیدم که به صورتم زل زده بود و پسرکی با گلهای سرخ در دست به سمتم می آمد از وحشت فریاد کشیدم و شروع به دویدن کردم

نفسم به شماره افتاده بود ایستادم اما انگار کسی در مقابلم ایستاده باشد پسرک را دیدم که تمام گلهایش را به سوی من گرفت و صورتش پشت گلها گم شد

دستانم را به سمتش بردم تا گلها را بگیرم

می شنیدم که می گفتند تمام کرده یکی بلندش کنه بیمارستان نزدیکه.....

 

آبان 84 زنی به سیاوش

پی نوشت :اين داستانک را می توانيد در اين آدرس نيز بخوانيد...http://www.gilmakh.com/linkpage/nciavash.html

ensieh
 
دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤

برف

 

دلت پشت برف ها به گمانم مانده ...

بام دلم را می روبم

به باريکه های نور دل ببند

اينگونه

يخ نمی زنی!

۱۰بهمن- زنی به نام سياوش

ensieh
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

وبلاگ ها و سایت ها


ياسمن
بغض بي قرار
مینا
مریم بانو
بخارا
كيهان كلهر
آوازهای روزانه
سمرقند
انتشارات کاروان
آوای آزاد
قابیل
گیل ماخ
نهفت
کلاغ- سایت ادبیات و فلسفه